تبليغاتX
مهردل

بسم الله الرحمن الرحیم

 

سلام خدمت دوستان چون امکان نوشتن مهیا شد نوشته ی حاضر تقدیم می شود امیدوارم از طولانی بودن آن ملول نشوید

 

وقتی به وبلاگهایی مراجعه می کنم که مشغول نقد وضعیت موجودند و جملات معترضه می نویسند و راه حل معرفی شده را دمکراسی معرفی می کنند و گاهی پا را فراتر از آن گذاشته و به صورت خیر خواهانه جدایی دین از سیاست را تبلیغ می کنند که قداست دین محفوظ بماند و ارزش علما هدم نشود و ... واقعا در جواب می مانم .

 

این چه خیر خواهی است که کسی دین را خلع سلاح کند و نام آن احترام به دین بگذارد .

با استناد به عقل و عقلانی دیدن موضوعات اجتماعی و عقلانی کردن سیستمهای برطرف کننده ی نیاز های انسانی و موضوعات جامعه شناختی و  طرح ریزی اصول روابط انسانی بر اساس علوم اجتماعی به دید انسان دینی خرده می گیرند که چون دین از خرافات آکنده شده است و فهم کلام خدا نیاز به تاویل و تفسیر دارد و به نبی مکرم اسلام و ائمه که تاویل کننده ی قرانند و تفسیر کننده ی حقیقی آن دسترسی نیست وبرای استفاده از احادیث صحیح ایشان و بهره بردن از آن نیاز به دانستن علم حدیث است و نیازمند علم رجال است و نسب شناسی طلب می کند و ..... تازه می رسیم به اینکه برای فهم آیه ای از آیات خدا تفاسیر گوناگونی را بخوانیم و سرانجام تفسیری را بپذیریم که شاید با معنای آیه هیچ سنخیتی نداشته باشد زیرا عقلانی تر به نظر می رسد!

 

این عقل از چه زمانی گریبان انسان را گرفته و رها نمی کند و او را وادار می کند که برای هر پدیده ای حتی اگر آن پدیده موضوعی خارج از تصور انسان بود باز تصورات ذهنی طلب کند و وقتی به ایشان بگویی عزیز من عقل قادر است وجود قدرتی فراتر از همه ی عالم را ادراک کند که هستی عالم از چنین وجودی است و خود فراتر از هر موجودی و آن خداست چنین خدایی ما را از وجود موضوعاتی مطلع کرده  است . می گویند نمی فهمیم , در حالی که می فهمند اما چون قادر به تصور کردن نیستند رد می کنند زیرا فهم به معنای تصور نیست که چون وقتی کسی از تصور چیزی عاجز ماند پس به انکارش بپردازد زیرا این عقلانی نیست . قدرت عقل فهم همه ی امور است به نیروی ادراک و تصور به نیروی وهم ممکن است .

 

انسان دارای قوه ی وهمیه است و می تواند بدون دیدن چیزی و یا موجودی اگر آن موجود به عالم مادی تعلق داشته باشد را در ذهن مجسم کرده و شکل کاملی از آن را در ذهن پرورش دهد به گونه ای که انگار دیده است و یا می بیند!

 

مثال: وقتی به کسی بگویید در سرخیابان آتفشانی فوران کرده و از دهانه ی این آتشفشان تنها چیزی که فوران می کند طلای مذاب است! گرچه شنونده آنرا باور نخواهد کرد اما می تواند در مخیله ی خود آن را تصور کرده و به صورت مصور به تماشا بنشیند.

اما هرچه برای توصیف ملک و جن و شیطان و امثال آن تلاش شود نخواهد توانست تصویری حقیقی در ذهن خود بسازد زیرا این موجودات با وجود اینکه موجودند اما چون از دنیای مادی نیستند تصویر سازی از آنها از طرف قوه ی وهمیه محال و از قدرت آن خارج است .

 

حال با توصیف آنچه گفته شد چون عقل گرایانی که به دنبال استفاده از قدرت تشخیص مطلق موجودات به وسیله ی قوای ادراکی انسان محدود هستند نمی توانند بعضی از مفاهیم را که صورتی غیر مادی دارند را تصور کنند پس خط بطلان بر آن می کشند و غیر عقلانی و غیر حقیقی می نامند و کسانی را که معتقدند اثبات وجود این موجودات بر اساس قدرت عقل میسر است گرچه به قدرت وهم نمی توان انها را ترسیم و تصویر کرد خرافه گرا و عقب مانده نام می نهند و بدین ترتیب همه ی اموری را که علم , آنهم علم تجربی قادر به اثبات آن نیست را کلا رد می کنند و باطل می شمارند و گاهی حتی کار را به انجا می کشانند که موضوعات اجتماعی و مناسبات انسانی را نیز با قوانین علوم اجتماعی موجود که اتفاقا بر اساس ذهن همین انسان شکاک بلکه منکر وجود خداوند نوشته شده , می سنجند!!

آنها ابتدا خدای حقیقی را که در همه چیز موثر بلکه تنها تاثیر گذار است را به گوشه ای نهاده اند و به آن خدایی که در چنبره ی عقل مادی گرفتار است دارای هیچ اثری نیست و کتف بسته گوشه ای نشسته است و ناظر اعمال , تا ببیند انسان چه خواهد کرد و چگونه از مخمصه ی دنیا پیروز خارج خواهد شد دلبسته اند.

 

خب وقتی به ایشان گفته شود

راهی که باید انسان طی کند را خداوند روشن و واضح تدوین کرده و در اختیار ما نهاده است و ما باید از آن استفاده کنیم می پرسند چگونه؟

می گوییم آیات خدا به مثابه نوری در این دار ظلمت در اختیار ماست باید راه خود از او بخواهیم. می گویند چگونه ؟

میگوییم با عمل به آن می گویند چگونه ؟

وقتی می گوییم که کسانی از این راه رفته اند و به مقاماتی رسیده اند و چنین کرده اند و می توانند چنین کنند, می گویند چگونه؟؟؟

مثال می آوریم که در قران بخوانید هر نبی در زمان خود مورد انکار قومش بود و افعالی که از آن انبیا در قران نقل شده را ما ایمان می آوریم چرا از بعض اشخاص عصر خود نمی پذیرید می گویند مگر می شود!! اینها که نبی نیستند و ...

میگوییم اینها به اوامر الاهی عمل کرده اند و نواهی او را ترک کرده اند و خداوند از عطایای خود عنایت کرده است . چون به عقلشان نمی رسد , آن عقل دچار شک شان و آن عقلی که همه چیز را با تجربه کردن می پذیرد و تجربه را تنها علم حقیقی و فراتر از هر علمی می شناسد , پس نمی پذیرد هر چند بگویی علم الاهی فراتر از علم محدود انسان است و اتفاقا قانون مند است و مطابق با سنت الاهی است , یعنی اگر اعجاز را خداوند قبلا به کسانی اعطا کرده است و شرایط اعطا را نیز گفته است و کسی خود را متخلق به این شرایط کرد از قدرت خدا خارج نیست که دوباره عطا کند چگونه نمی پذیرند! برایم قابل درک نیست

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1387ساعت 11:31  توسط ستاریان  | 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

خلوت گزیده را به تماشا چه حاجت است

چون کوی دوست هست به صحرا چه حاجت است

جانا به حاجتی که تورا هست با خدا

کآخر دمی بپرس که ما را چه حاجت است

ای پادشاه حسن خدا را بسوختی

آخر سئوال کن که گدا را چه حاجت است

ارباب حاجتیم وزبان سئوال نیست

در حضرت کریم تمنا چه حاجت است

محتاج قصه نیست گرت قصد خون ماست

چون رخت از آن توست به یغما چه حاجت است

جام جهان نماست ضمیر منیر دوست

اظهار احتیاج خود آن جا چه حاجت است

آن شد که بار منت ملاح بر دمی

گوهر چو دست داد به دریا چه حاجت است

ای مدعی برو که مرا با تو کارنیست

احباب حاضرند به اعدا چه حاجت است

ای عاشق گدا چو لب روح بخش یار

می داندت وظیفه تقاضا چه حاجت است

حافظ تو ختم کن که هنر خود عیان شود

با مدعی نزاع  و محاکا چه حاجت است

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه یکم فروردین 1387ساعت 19:0  توسط ستاریان  | 

نام این خصومت را چه می توان گذاشت

 

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم اسفند 1386ساعت 18:54  توسط ستاریان  | 

بسم الله الرحمن الرحیم


دين اسلام براى انسان ، هم حق حيات و زندگى قائل است و هم حق آزادى ، ولى آزادى را مقدمه حيات برين انسانى مى داند. همه آزادى هاى انسان ، براى دستيابى به حيات مادى و معنوى شايسته اوست و به همين دليل ، وى نيازمند آزادى است و براى رسيدن به اين آزادى ، بايد خود را از بند هوس ها برهاند. همه انسان ها در گرو رفتار خود مى باشند و تنها كسانى از قيد اين گروگان گيرى آزادند كه در صف اصحاب يمين و پاك كرداران با ايمان قرار گيرند: كل نفس بما كسبت رهينه الا اصحاب (45) اليمين ) اكنون بايد ديد كه اصحاب يمين چگونه خود را از اين وامدارى رهانده اند.
پاسخ اين سوال را مى توان در سخن پيامبر گرامى صلى اللّه عليه و آله در آخرين جمعه ماه شعبان يافت كه خطاب به مردم فرمودند: (ان انفسكم مرهونه باعمالكم ففكوها باستغفاركم ) (46) اى انسانها جان هاى شما در بند اعمالتان است ، پس جان هاى خود را به وسيله استغفار و آمرزش خواهى از خدا، آزاد سازيد. از اينرو، آزادى حقيقى انسان در اين است كه با استغفار، خود را از بند گناهان گذشته آزاد سازد و با ايمان و عمل صالح ، در زمره (اصحاب يمين ) درآيد. اين آزادى معنوى است كه مى تواند مقدمه حيات اصيل انسانى باشد كه (فك رقبه ) (47) و آزاد سازى حقيقى انسان ، همين است .
اسلام ، براى انسان ها بيان نموده كه داراى دو حق حيات و آزادى اند، ولى اين نكته را نيز فهمانده است كه حيات روح ، مهم تر از حيات جسم و تن است و آزادى معنوى و درونى ، برتر از آزادى بيرونى و اجتماعى ، و سبب و منشاء آن است . روح انسان ، وقتى زنده است كه از بردگى شهوت و غضب برهد و عبد و پرستشگر هوايش نباشد. اگر انسان بگويد: هر چه مى خواهم مى كنم ، هر جا بخواهم مى روم ، هر چه دوست دارم مى خورم ، هر گونه كه ميل داشته باشم زندگى مى كنم و هيچ قيد و بندى ندارم ، چنين شخصى روح و جان خود را برده و اسير شهوت و غضبش قرار داده و فطرت خود را زنده به گور كرده است : (قد خاب من دسيها) (48) و در حقيقت ، حيات انسانى خود را از دست داده است و در زمره مردگان درآمده و ميت الاحياء (49) گشته است .
به همين دليل ، قرآن كريم ، مومنان را زنده مى داند و كافران را مرده معرفى مى نمايد. در سوره مباركه يس چنين مى فرمايد: (ان هو الا ذكر و قران مبين لينذر من كان حيا و يحق القول على الكافرين ) (50) در اين كريمه ، خداى سبحان بين انسان زنده و فرد كافر، تقابل مى اندازد و مى فرمايد: قرآن براى انذار و بيم دادن به زندگان نازل شده و براى كافران ، سبب اتمام حجت است . اين سخن بدان معناست كه انسانها دو گروهند، برخى زنده اند و انذار مى پذيرند و برخى كه انذار نمى پذيرند كافرند. از اين تقابل ، روشن مى شود كه مومنان ، زندگان انذار پذيرند و كافران ، انذار ناپذيران مرده اند، زيرا حيات انسانى انسان ، به فطرت توحيدى اوست و اگر اين فطرت توحيدى در زير خاك طبيعت و شهوت و غضب مدفون شود، انسان ، حيات انسانى اش را از دست مى دهد و مى ميرد، اگر چه از حيات حيوانى و طبيعى بهره مند است . به همين دليل ، خداى سبحان درباره سياه قلبان كافر، به پيامبر گرامى خود مى فرمايد: و ما انت بمسمع من فى القبور (51) انك لاتسمع الموتى و لا تسمع الصم الدعا اذا ولوا مدبرين و ما انت بهادى العمى عن ضلالتهم ان تسمع الا من يومن باياتنا فهم مسلمون (52) تو نمى توانى اهل قبور را شنوا كنى ، تو نمى توانى مردگان را شنوا كنى ، تو نمى توان كران را كه از گفتارت روى مى گردانند شنوا كنى و تو نمى توانى كوران را از ضلالت ، به سوى نور هدايت كنى ، تو فقط مى توانى مومنان به آيات ما را به حق و حقيقت شنوا كنى و ايشانند كه تسليم امر خدايند.

نقل شده از : کتاب ولايت فقيه (ولايت فقاهت و عدالت) آية الله جوادى آملى

این مطلب را کپی کردم چون وقت نوشتن نداشتم چند روز آینده به دلیل اسباب کشی ممکن است نتوانم به دوستان سر بزنم که به این وسیله عذر خواهی می کنم 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم اسفند 1386ساعت 3:41  توسط ستاریان  | 

     

بسم الله الرحمن الرحیم

 

کسانی که به دین اشکال می کنند که راه معرفی شده از سوی او متضمن هیچ نقطه ی روشنی نیست و تاکنون نتوانسته الگویی قابل لمس و مشاهده برای رفع و رجوع مشکلات بشر معرفی کند چرا فکر نمی کنند که به علت ان پی ببرندآیا آنها در تاریخ می توانند نشان دهند که دین توانسته باشد مستقر شود و آنگاه گله کنند که چرا بر اصل برادری تاکید نکرده و نمونه نشده است

مهمترین بحثی که باید به ان پرداخته شود این موضوع است که آیاانسان موجودی هدفمند است و شاید قبل از آن باید به این سوال پاسخ داده شود که آیا انسان محصول تکامل نوعی جانور است و یا محصول خلقت خالقی است و به منظوری این خلقت را انجام داده است.

من گمان می کنم اختلاف آرای ما با کسانی که دین را خصوصی می خواهند به این نقطه بر می گردد مبنای بحث در مدخل انتخاب مسیر برای آینده اگر بدون نگاه به گذشته ی انسان صورت بگیرد منتج به هیچ نتیجه ای نخواهد آیا انسان دارای تعهدی است واین تعهد و مسئولیت او در حوزه ی رفتار با انسانهای دیگر است و قرار دادی اجتماعی برخاسته ازآرا و عقاید اجتماع یکی از راههای انجام این تعهد ویا اینکه انسان موجودی است که بسته به نگاهش از جهان هستی و ماموریتش از جانب موجودی فراتر از طبیعت به نام خدا ماموریتی نیز دارد ومکلف به انجام این ماموریت , با نگاهی درست به این دو مسئله خواهیم دید که راه فراروی انسان دو راه متفاوت است که غالبا در برابر هم قرار می گیرد.

شاید این بحث فلسفی به نظر برسد اما با رجوع به تاریخ همیشه گروههایی از این انسان که هریک به این دو نظریه معتفد و ملتزم بوده اند در مقابل هم قرار گرفته اند . چرا یکبار از خود نمی پرسیم این تقابل دو گروه انسان در مقابل یکدیگر به چه دلیل همیشه تکرار می شود . و چرا غالبا پس از مدت کوتاهی انسانی که معتقد به حقانیت راه خدا شده از آن منحرف می شود و خود به سد راهی برای خداجویان دیگر می شود .

بحث ابتدای خلقت انسان و ماموریت او وغایت حرکتش همیشه ذهن انسانهای فکور را به خود مشغول کرده و در این بحث کسانی پیدا شده اند و راه حلهایی را پیش پای انسانهای دیگر گذاشته اند که عده ای ازآنهابه منبع حقیقت مطلق متصل بوده اند و از جانب آن حقیقت مطلق برنامه ای برای انسانها آورده اند و از سوی دیگر کسان دیگری بدون ارتباط با خالق هستی و شاید با انکار او بسته به توان عقلی خود راههایی را به انسانها معرفی کرده اند.

        راهی که برایمان ترسیم می کنند

امروز مایی که در این جهان زندگی می کنیم باید در تمیز دادن راه خود به این دو بیندیشیم و انتخاب درستی بکنیم و این انتخاب به دلیل ذات اندیشمند ما ضروری است و چاره ی دیگری غیر از این نداریم البته هستند کسانی که به هیچ یک از این مقولات حتی فکر نمی کنند آنها انسانهایی هستند که جبر زمانه وادارشان کرده به تنها چیزی که فکر می کنند خور و خوابشان باشد و در فکر رفع و رجوع زندگی مادی خود برآیند . ما جزو کدامیک از گروههای انسانی هستیم 

+ نوشته شده در  شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 15:44  توسط ستاریان  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

حجة الاسلام قدس[از شاگردان ایت الله بهجت] مى گويد: ((روزى آقا فرمودند: در تهران استاد روحانيى بود كه لُمْعَتَيْن را تدريس مى كرد، مطّلع شد كه گاهى از يكى از طلاّب و شاگردانش كه از لحاظ درس خيلى عالى نبود، كارهايى نسبتاً خارق العاده ديده و شنيده مى شود.
روزى چاقوى استاد (در زمان گذشته وسيله نوشتن قلم نى بود، و نويسندگان چاقوى كوچك ظريفى براى درست كردن قلم به همراه داشتند) كه خيلى به آن علاقه داشت ، گم مى شود و وى هر چه مى گردد آن را پيدا نمى كند و به تصور آنكه بچّه هايش برداشته و از بين برده اند نسبت به بچه ها و خانواده عصبانى مى شود، مدتى بدين منوال مى گذرد و چاقو پيدا نمى شود. و عصبانيت آقا نيز تمام نمى شود.
روزى آن شاگرد بعد از درس ابتداءً به استاد مى گويد:
((آقا، چاقويتان را در جيب جليقه كهنه خود گذاشته ايد و فراموش كرده ايد، بچه ها چه گناهى دارند.))
آقا يادش مى آيد و تعجّب مى كند كه آن طلبه چگونه از آن اطلاع داشته است .
از اينجا ديگر يقين مى كند كه او با (اولياى خدا) سر و كار دارد، روزى به او مى گويد: بعد از درس با شما كارى دارم . چون خلوت مى شود مى گويد: آقاى عزيز، مسلّم است كه شما با جايى ارتباط داريد، به من بگوييد خدمت آقا امام زمان (عج ) مشرف مى شويد؟
استاد اصرار مى كند و شاگرد ناچار مى شود جريان تشرّف خود خدمت آقا را به او بگويد. استاد مى گويد: عزيزم ، اين بار وقتى مشرّف شديد، سلام بنده را برسانيد و بگوييد: اگر صلاح مى دانند چند دقيقه اى اجازه تشرّف به حقير بدهند.
مدتى مى گذرد و آقاى طلبه چيزى نمى گويد و آقاى استاد هم از ترس اينكه نكند جواب ، منفى باشد جراءت نمى كند از او سؤ ال كند ولى به جهت طولانى شدن مدّت ، صبر آقا تمام مى شود و روزى به وى مى گويد: آقاى عزيز، از عرض پيام من خبرى نشد؟ مى بيند كه وى (به اصطلاح ) اين پا و آن پا مى كند. آقا مى گويد: عزيزم ، خجالت نكش آنچه فرموده اند به حقير بگوييد چون شما قاصد پيام بودى (وَ ما عَلَى الرَّسُولِ إِلا الْبَلاغُ الْمُبينُ)

آن طلبه با نهايت ناراحتى مى گويد آقا فرمود: لازم نيست ما چند دقيقه به شما وقتِ ملاقات بدهيم ، شما تهذيب نفس كنيد من خودم نزد شما مى آيم .))

 

                        **************************************************************

معلومات را نبايد زير پا گذاشت ، آدم پشيمان مى شود، [و] اگر به معلوماتش عمل كرد، ديگر روشن مى شود، ديگر توقّف ندارد.
اگر ديد باز هم توقّف دارد، بداند - به طور يقين - بعضى از معلومات را زير پا گذاشته است ، كفشش ريگ دارد، خوب دقّت نكرد كه اين ريگ را خارج كند:

وَ الَّذينَ جاهَدُوا فينا، لَنَهْدِيَنَّهُمْ سُبُلَنا سوره عنكبوت ، آيه 69  

و كسانى كه در راه ما بكوشند، مسلّماً آنان را به راههاى خود هدايت مى كنيم

مَنْ عَمِلَ بِما عَلِمَ، وَرَّثَهُ اللّهُ عِلْمَ ما لَمْ يَعْلَمْ

هر كس به آنچه مى داند عمل كند، خداوند او را از امورى كه نمى داند آگاه مى گرداند(به نقل از امام صادق عليه السّلام بحار الانوار، ج 78، ص 189)

مَنْ عَمِلَ بِما عَلِمَ، كُفِىَ ما لَمْ يَعْلَمْ

هر كس به آنچه مى داند عمل كند از آنچه نمى داند كفايت مى شود.(ميزان الحكمة ، ج 6، ص533) 

هيچ كس نيست كه بگويد هيچ چيز نمى دانم ، [اگر بگويد] دروغ مى گويد، هر كسى [كه ] هست - غيرمعصوم - بعضى چيزها را مى داند و بعضى چيزها را نمى داند؛ آن چيزهايى را كه مى داند اگر عمل كند آن چيزهايى را كه نمى داند، مى فهمد.
آن چيزهايى را كه مى دانيد عمل كنيد؛ و آن چيزهايى را كه نمى دانيد از حالا توقّف كنيد تا روشن شود، وقتى به آنها عمل كردى روشن مى شود؛ به همان دليلى كه اينها را براى شما روشن كرد، آنهاى ديگر را هم روشن مى كند.
على هذا، ببينيد براى چه توقّف داريم . آنچه مى دانى بكن و آنچه نمى دانى احتياط كن ، هرگز پشيمان نخواهى شد.
نباشيم از آنها كه گفته اند:

                              پى مصلحت مجلس آراستند

                                                 نشستند و گفتند و برخاستند

خداوند بر توفيقات همه شما بيفزايد.

                 **********************************************

مرحوم آيت الله علاّمه محمد تقى جعفرى :
((اينكه در روايات آمده است كه ((هركس عالمى را در چهل روز زيارت نكند، ماتَ قَلْبُهُ:(قلبش مى ميرد.) و همچنين ((زِيارَةُ الْعُلَماَّءِ أَحَبُّ إِلَى اللّهِ تَعالى مِنْ سَبْعينَ طَوافاً حَوْلَ الْبَيْتِ)) : (زيارت علماء در نزد خدا محبوبتر از هفتاد بار طواف نمودن در گرد خانه [خدا] مى باشد.) مصداق بارز ((علما)) آيت الله بهجت هستند. صرف ديدن و ملاقات كردن ايشان خود سر تا پا موعظه است . من هر وقت ايشان را مى بينم تا چند روز اثر اين ملاقات در من باقى است ، و در واقع هشدار دهنده براى ما مى باشد.))

 

بر گرفته از:

                          برگى از دفتر آفتاب

                          شرح حال شيخ ‌السالكين حضرت آيت اللّه العظمى بهجت

                          اثر : رضا باقى زاده پُلامى

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم اسفند 1386ساعت 10:38  توسط ستاریان  | 

 بسم الله الرحمن الرحیم

نمی دانم مرز ایمان و کفر کجاست و مرتد به چه کسی اطلاق می شود زیرا ایمان از امور قلبی است و دسترسی به نیات برای مخلوقات مادون ملکوت محال است حتی ملائکه با همه ی عظمت خود به نیات دسترسی ندارند .اما معتقدم پرسش را پاسخگر نیاز است گر چه دلیلی عقلانی برای سوال سروش به خصوص وقتی با عنوان روشنفکر دینی از او یاد می شود نمی یابم

 

اگر کسی با هر عنوانی دیگر چنین شبهه ای می کرد می گفتم به دنبال حل معضلی از معضلات ذهنی خویش است اما سروش ! یا ما در بزرگی او غلو کرده ایم و او خود را کوچک می بیند و به سان هر آدمی به دنبال طرح ذهن مشغولیهای خود است و به اثرات جنبی کلامش بی توجه! و یا خود را چنان بزرگ انگاشته که پس از حل تمام معضلات به فکر حل مفهوم دست نایافتنی وحی افتاده و در پی کسب حقیقت قران روان شده است!

 

قرانی که اگر محصول ذهن بشری بود نه می توانست تمدن ساز باشد و نه طی قرنها ماندگار می شد ونه دارای چنین رمز و رموزی بود که پس از قرنها در عین سادگی کلام ذهن شمار بسیاری از آدمها را به خود مشغول ساخته و حیران از عظمت خود میکرد. هر کس به هر میزان از بضاعت عقلی آن را می خواند به بهره ای از معارف آن می رسد و عقول تربیت شده ی الاهی نیز با وجود حظ وافر از آن به عجز در مقابل عظمتش معترف می شوند . اینکه قران قدیم است یا حادث و اینکه قران مخلوق است ویا جز صفات ذات خالق که مورد بحث قرنهای متمادی متکلمین و فلاسفه بوده وبه وحدت نظر نیانجامیده نشان از عظمت آن است

 

سروش با همه مطالعات عمیق فلسفی خود وقتی درطرح نظر چند خطی دچار چنین تناقض گویی می شود که از ابتدایی ترین اصول منطق و فلسفه چیدمان درست صغری و کبری برای رسیدن به نتیجه ی درست منطقی  غافل می شود چطور می تواند به پیامی که بیش از هزار و چهارصد سال پیش از این پیامبری آورده وصله ی بشری بزند و به این نکته توجه نکند که خودش در طی سی سال گذشته این همه تغییر عقیده داده و گاهی دارای افکاری به شدت متضاد از افکار پیشین شده چرا در نقل بشری مانند محمد (ص)  از قول خداوند نمی توان نقض که هیچ حتی نقصی پیدا کرد

 

فراتر ازآن قران که فقط داستان سرایی از اقوام گذشته و احکام زندگی و مسائل مربوط به دنیا نیست ظرایف خلقت و مسائل پیش از خلقت و قیامت بعد از اضمحلال دنیا و بهشت و جهنمی که برای هیچ بشری تجربه نشده و صراط و لوح محفوظ و قاب قوسین و نوربودن الله ودیدار وجه رب را چگونه در مخیله ی بشری خود وارد کرده و سپس الهامات از جانب خدارا در قالب آیات به مردمی که فهمی از این امور نداشتند خوانده!!

 

آرزوی آدمی چون من این است که کاش به کنه ضمیر او آگاه بودم تا دلیلی عقل پسند برای طرح چنین موضوعی از سوی او پی می بردم که هیچ مشکلی از مشکلات بشر با حل معمای تکرار شده از سوی او مرتفع نخواهد شد که ذهنهای آدمهای بسیاری از حقیقت منحرف و به کژی خواهد رسید وبه تعداد گمشدگان در الفاظ و به دور افتادگان ازایمان اضافه خواهد شد اما بازهم معتقدم استفاده ی ابزاری از طرح چنین مباحثی ازسوی رقیب سیاسی برای گرفتن حکم ارتداد پاک کردن صورت مسئله است و به امید روزی می نشینم که متفکرین و صاحب نظران با جوابهایی روشن ؛ مبین افکار سالمی باشند که به دنبال حقیقتند که قرآن آیات خود را بینه می نامد اگر اینطور شود مطمئنم سروش اول کسی است که در مقابل حقیقت سر خم خواهد کرد زیرا او را پی جوی حقیقت دانسته گرچه در خطایش می دانم      

     

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و پنجم بهمن 1386ساعت 4:11  توسط ستاریان  | 

 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

گاهی آرزو می کنم کاش جایی داشتم تا به راحتی از چیزهایی که ذهنم را به خود مشغول کرده و می کند می نوشتم و گاهی ازاینکه با اسم ورسم می نویسم پشیمانم . این مطلب برای برآوردن قسمتی از این دل مشغولیست.

 

وقتی مطلبی در وبلاگ می گذارم بین بیست سی نفر تا هفتاد هشتاد نفرسر می زنند از کشورهای مجارستان و ازبکستان و امارات و کویت و آلمان و....والبته ایران.  دوست داشتم بدانم با دیدن مطلب من چه عکس العملی نشان می دهند و قیافه ی آنها چه شکلی می شود!! چون معمولا بدون نظردادن خارج می شوند. کسانی هم هستند که دنبال چیز خاصی می گردند مثل مطلبی در باره ی جنگ ایران و امریکا ؛ شیطان , تفرقه , و مسائلی از این دست و نمی دانم مطلب به دردشان می خورد یا ....

 

سالهایی را که گذشته در خاطرم مرور می کردم وبه آنچه علاقه مند بوده و پی گرفته و مشغولش بودم از ذهنم گذشت چه بسیار آدمهایی که با آنها آشنا شده و رفاقت کرده ام و امروز حتی نامی از آنها در خاطرم نیست و چه بسیار مشاغلی که شب و روزم صرف انجام آن شده و امروز به سختی یادم می اید

 

نمی دانم چطور  خاطره ی کارم در ساخت قطعات خودرو از ذهنم گذشت! مجموعه ی مونتاژی  جیگ و فیکسچری که برای انگشتی پژو و پایه دینام رنو و گلدونی نیسان طراحی کردم وحیرت ...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و چهارم بهمن 1386ساعت 6:55  توسط ستاریان  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

۲حدیث از حضرت علی (ع)

 

۱.سَبَبُ زَوالِ اليَسارِ مَنعُ المُحْتاجِ.
راندن نیازمند، علت از بین رفتن آسایش‌ است.
 

 

۲. وَ إِنَّهُ سَيَأْتِي عَلَيْكُمْ مِنْ بَعْدِي زَمَانٌ لَيْسَ فِيهِ شَيْ‏ءٌ أَخْفَى مِنَ الْحَقِّ، وَ لَا أَظْهَرَ مِنَ الْبَاطِلِ، وَ لَا أَكْثَرَ مِنَ الْكَذِبِ عَلَى اللَّهِ وَ رَسُولِهِ وَ لَيْسَ عِنْدَ أَهْلِ ذَلِكَ الزَّمَانِ سِلْعَةٌ أَبْوَرَ مِنَ الْكِتَابِ إِذَا تُلِيَ حَقَّ تِلَاوَتِهِ، وَ لَا أَنْفَقَ مِنْهُ إِذَا حُرِّفَ عَنْ مَوَاضِعِهِ وَ لَا فِي الْبِلَادِ شَيْ‏ءٌ أَنْكَرَ مِنَ الْمَعْرُوفِ، وَ لَا أَعْرَفَ مِنَ الْمُنْكَرِ فَقَدْ نَبَذَ الْكِتَابَ حَمَلَتُهُ، وَ تَنَاسَاهُ حَفَظَتُهُ: فَالْكِتَابُ يَوْمَئِذٍ وَ أَهْلُهُ طَرِيدَانِ مَنْفِيَّانِ، وَ صَاحِبَانِ مُصْطَحِبَانِ فِي طَرِيقٍ وَاحِدٍ لَا يُؤْوِيهِمَا مُؤْوٍ. فَالْكِتَابُ وَ أَهْلُهُ فِي ذَلِكَ الزَّمَانِ فِي النَّاسِ وَ لَيْسَا فِيهِمْ، وَ مَعَهُمْ وَ لَيْسَا مَعَهُمْ لِأَنَّ الضَّلَالَةَ لَا تُوَافِقُ الْهُدَى، وَ إِنِ اجْتَمَعَا. فَاجْتَمَعَ الْقَوْمُ عَلَى الْفُرْقَةِ، وَ افْتَرَقُوا عَلَى الْجَمَاعَةِ، كَأَنَّهُمْ أَئِمَّةُ الْكِتَابِ وَ لَيْسَ الْكِتَابُ إِمَامَهُمْ، فَلَمْ يَبْقَ عِنْدَهُمْ مِنْهُ إِلَّا اسْمُهُ، وَ لَا يَعْرِفُونَ إِلَّا خَطَّهُ وَ زَبْرَهُ. وَ مِنْ قَبْلُ مَا مَثَّلُوا بِالصَّالِحِينَ كُلَّ مُثْلَةٍ، وَ سَمَّوْا صِدْقَهُمْ عَلَى اللَّهِ فِرْيَةً، وَ جَعَلُوا فِي الْحَسَنَةِ عُقُوبَةَ السَّيِّئَةِ.

 

 

 

(آگاه باشيد) به زودى پس از من زمانى فرا خواهد رسيد كه چيزى پنهان‏تر از حق، آشكارتر از باطل، فراوان‏تر از دروغ به خدا و پيامبرش يافت نخواهد شد: نزد مردم آن زمان كالائى كسادتر از قرآن يافت نمى‏شود اگر آن را درست تلاوت و تفسير كنند، و كالائى پر خريدارتر از آن نخواهد بود هر گاه از معنى اصلى تحريف گردد (و طبق دلخواه افراد تفسير شود) و در شهرها چيزى ناشناخته‏تر از معروف (نيكها) و آشناتر از منكر، پيدا نخواهد شد.

 

حاملان قرآن آن را كنارى افكنده و حافظانش آنرا فراموش مى‏كنند...

 

در آن روز قرآن و پيروان مكتبش هر دو از ميان مردم رانده و تبعيد مى‏شوند، و هر دو همگام و مصاحب يك ديگر، و در يك جاده گام مى‏نهند و كسى پناهشان نمى‏دهد، قرآن و اهلش در آن روز بين مردمند اما ميان آنها نيستند،، با آن‏هايند ولى با آنها نيستند چه اين كه گمراهى با هدايت هماهنگ نشود گر چه كنار يكديگر قرار گيرند.

 

مردم در آن روز بر تفرقه و پراكندگى اتحاد كرده، و در اتحاد و يگانگى، پراكندگى دارند.

 

گويا اين مردم پيشوايان قرآنند و قرآن پيشواى آنان نيست (در اين هنگام) جز نامى از قرآن نزدشان باقى نماند و جز خطوط آن چيزى نشناسند، از دير زمان افراد صالح و نيكوكار را كيفر مى‏كردند، صدق و راستى آنان را افترا و دروغ بر خدا مى‏ناميدند و در برابر اعمال نيك كيفر گناه قرار مى‏دادند

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم بهمن 1386ساعت 7:21  توسط ستاریان  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

طی چند روز گذشته به دلیل اینکه در پست قبلی ازدهه فجر نوشتم تعدادی از گوشه و کنار دنیا با سرچرهای مختلف برای رسیدن به سوالات خود به این وبلاگ مراجعه کرده اند مثلا:

کسی سرچ کرده دهه فجر را چرا دهه فجر می گویند

دیگری در پی شعارهای مردم در آنزمان به همه جا سر میزده

عکسهایی از انقلاب جزو بیشترین خواسته های سرچ کنندگان بوده

برایم واقعا جای تعجب داشت کسی از چین از طریق کامنتی که سال گذشته همین موقع برای کسی گذاشته بودم به وبلاگم وارد شده بود!!

 

عکسهای بسیاری از آنزمان دراختیارم هست و وقتی کسانی برای هر منظوری به دنبال این عکسها هستند و بنده با داشتن اسکنر می توانم نیاز آنان را برآورده کنم چرا نکنم ! البته با مشکلاتی این عکسها را که درانباری بود با سختی درآوردم و سعی می کنم از امروز به هر تعدادی که توانستم در اختیار دوستداران آن قرار دهم

 

امیدوارم مورد استفاده دوستان و پژوهندگان قرار گیرد و البته برخلاف آنچه که مرسوم است امضایی(نام وبلاگ) نیز پای عکسها نگذاشتم تا جزئیات عکس به طور کامل مورد استفاده همه قرار گیرد کاش همه چنین می کردند

 

بدون توضیحات دیگر عکسها تقدیم می شود همینجا از کسانی که به دنبال موضوعی خاص می گردند می خواهم اگر موضوع عکس درخواستی را بنویسند حتما عکسی تقدیم خواهم کرد

 

 امام در پانزده خرداد

 

 

 

  

کوبیدن حوزه های علمیه وحمله مسلحانه به مدرسه فیضیه و صحن مطهر قم وکشتار دسته جمعی پانزده خردادجز خدمت کورکورانه به صاحبان دلار چه اسمی دارد؟

                                                                                                 امام خمینی

 

 

 

این پابرهنه ها بودند که در خیابانها فریاد کردند و جوان دادند و خون دادند و پیروز شدند

                                                                                                              امام خمینی

 مشروب فروشی ها در آتش خشم مردم

 

 ایران در کوران انقلاب اسلامی

 

 

 

 ارتش در مقابل مردم

هر روز عکسهایی اضافه خواهد شد به این آدرس مراجعه کنید

عکس هایی از دوران انقلاب به روز شده در ۱۷ بهمن ماه

چون عکسها در امکان جدید بلگفا به سختی باز می شد در ادامه ی مطلب آوردم


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  سه شنبه شانزدهم بهمن 1386ساعت 18:55  توسط ستاریان  | 

بسم الله الرحمن الرحیم

 

پس فردا آغاز دهه فجر است دهه ای که با آمدن امام به ایران آغاز و با پیروزی انقلاب به پایان می رسد

دهه ای که به دلایل بسیار طی سالیان گذشته با جشنهای مردمی همراه می شد و به دلایل دیگر طی سالهای اخیر؛ باعث دوری بخشی ازمردم ازبرپایی جشن برای پیروزی خود شده است همه ما کم و بیش از این دلایل باخبریم و نیازی به تکرار مکررات نیست و بنده به دنبال واکاوی و تحلیل آن از ابعاد سیاسی نیستم وچیزی که باعث شد به این موضوع بپردازم توجه به نحوه عمل خداوند طبق آیه ی ۱۱سوره رعد است .

 

وقتی به عکسهای مردم در سال ۵۶ نگاه کرده و آن را با عکسهای مثلا سال ۶۰مقایسه کنیم متوجه تحولی بزرگ در جامعه ایران ظرف مدت چهار سال خواهیم شد . خود حضور گسترده مردم در صحنه انقلاب را بدون در نظر گرفتن فاکتورهایی فراتر از عوامل دنیوی نمی توان توجیه کرد . تمام دلایلی که برای سقوط دولت شاهنشاهی می توان برشمرد را اگر شمارش کنیم باز نمی توان دلیل قانع کننده ای برای فروپاشی نظامی که جزیره ثبات نامیده می شد آورد , رژیمی که به لحاظ قدرت نظامی و منطقه ای قدرت پنجم و ژاندارم منطقه ای امریکا محسوب می شد.

 

واقعا به این موضوع فکر کرده اید که چرا مردم در سال ۵۶ تا ۵۷ به چنین تحولی رسیدند که حتی حاضر شدند با نثار جان خود به استقلال و آزادی و جمهوری اسلامی برسند ؛ کاری به این نداریم که کدامیک از شعار های داده شده محقق شده و یا نشده است در اینجا در پی بررسی این موضوع نیستیم مقصود این است که توجه کنیم مردمی که در نهایت غفلت به زندگی مادی خود مشغول بودند چه شد که به یکباره ظرف مدت کوتاهی در صف مبارزین برای رسیدن به ارزشهای والایی که فقط خواست انسانهایی با هدفهای والاست بپیوندند. به طوری که اندکی بعد با تهاجم نظامی به ایران از سوی عراق به نمایندگی ازقدرتهای جهانی با تمام وجود در مقابل این تهاجم ایستادند وازهمه چیزشان گذشتند!

 

امروز گرچه از دیدن جوش و خروش مردم برای آذین بندی و جشن برای انقلابی که متعلق به خود مردم است خبری نیست و حتی به دلیل نارسایی های بسیارنوعی دلسردی بین بخشی از آنها حاکم است . اما همین مردم در مواقع بسیاری نشان داده اند با همه اعتراضات به حقی که دارند هرگاه کیان کشور و نظام خود را در خطر دیده اند با چشم پوشی از خواسته های خود از موجودیت کشور خود دفاع کرده اند . این همان نقطه ای است که سعی در برجسته کردن آن دارم به اعتقاد من نوع خواسته ها و شعارهایی که از سوی رهبران انقلاب داده شد با فطرت انسانی مردم همخوانی بسیاری وجود داشت و چون فطرت انسان به دنبال چنین ارزشهایی بوده و هست از نهضتی که برای برپایی اوامر الاهی تشکیل شده بود حمایت کرده و می کند اما آیا این دلیل می شود به دلیل عدم تجانس در مواضع سیاسی, گروهی گروه دیگر را از میدان به خارج براند و موجبات رنجش تعدادی از مردم شود . خب به مرور با تنگ کردن همه مجاری به اسم دین و دینداری گروهی را باوجود اینکه خود را دیندار مینامد به زور به صف بی دینان هل داده ایم!

 

شاید دوباره با شنیدن سرودهای مربوط به روزهای انقلاب نوعی حس نوستالوژیک برای مان بیدار شود که دلبستگی ما را به آن روزها نشان دهد. بله نسل ما نسل حریت خواه وعدم وابسته به قدرتهای جهانی است که حاکمیت خدا را آرزو دارد گرچه با دور افتادن از آن آرزوها تاسف می خورد اما فطرتا خواهان رسیدن به ارزشهای انسانی است که ادیان الاهی نیز بدان دعوت می کنند. به اعتقاد من آنچه موجب تحول مردم بود خلوص نیت امام و رهبران نهضت بود ودرآنها تاثیری گذاشت که بی نظیر بود. آنروز همه انقلاب را بستری برای انقلاب جهانی مهدی می دانستند چیزی که با تاسف امروز به بوته فراموشی سپرده شده است!

 

حال که سخن به اینجا رسید باید عرض کنم انتقادی حرف زدن آسان ولی آنکه ایجابی حرف بزند نایاب است و نشان دهنده راه ؛ برای کسانی که به چاله و چاه گرفتار شده اند آرزو و موجب تقویت امید است. اما امروزهمه در پی رفع مسئولیت از گردن خویش هستند و خود این مطلب به گمان من یعنی اعتراف به اینکه اصلاح امور از دست همه خارج شده است پس روز به روز به مصلح حقیقی نیاز بیشتری خواهیم داشت وبه همین خاطر برای تغییر درسرنوشت خود باید تغییری در احوال خود بدهیم و الا اوضاع بدتر خواهد شد که بهتر نمی شود. به آیه یاد شده دقت کنید این وعده خداوند است.  

 

خداوند در سوره رعد آیه ۱۱ می فرماید:

له معقبات من بین یدیه و من خلفه یحفظونه من امر الله لایغیر ما بقوم حتی یغیروا ما به انفسهم و اذا اراد الله بقوم سوء فلا مرد له و ما لهم من دونه من وال

برای انسان مامورانی است که پی در پی , از پیش رو , و از پشت سرش او را از حوادث ( غیر حتمی) حفظ می کنند. (اما) خداوند سرنوشت هیچ قوم( و ملتی) را تغییر نمی دهد مگر آنکه آنها خود را تغییر دهند و هنگامی که خدا اراده سوئی به قومی (بخاطر اعمالشان) کند هیچ چیز مانع آن نخواهد شد. و جز خدا سرپرستی نخواهند داشت.

والسلام

 

 پی نوشت: ازدست رفتن عزیزی سخت و جانسوز است  ؛ ولی آیا واقعا تقدیر چنین بود

حدیث درد و واگویه مادر سجاد از آخرین ساعات زندگی اش

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم بهمن 1386ساعت 13:56  توسط ستاریان  | 

 

در زمانه‌ای قرار گرفته‌ایم که صدها سال از عصر معصومین (علیهم السلام) و عصر صدور حدیث از لسان مبارک پيامبر (صلی الله علیه و آله) و ائمه (علیهم السلام) می‌گذرد؛ از طرفی با توجه به اینکه عقل آدمی در کشف فلسفۀ احکام شرعی ناتوان است و قرآن نیز احکام و مسائل شرعی را به صورت کلی مطرح نموده است دست‌یابی به احکام شرعی، اغلب جز از طریق روايات و اخباری که از خاندان عصمت و طهارت رسیده است ممکن نیست. با توجه به بُعد زمانی دورۀ ما تا معصومین (علیهم السلام) و حوادثی که در طول تاریخ رخ داده است برای دست‌یابی به احادیث صحیح و قابل اعتماد و فهم صحیح از آنها ناگزیر باید مراحلی را طی کنیم؛ در این صورت است که به یک اعتماد نسبی از ناحیۀ روایاتی که با‌ آنها برخورد می‌کنیم می‌رسیم و می‌توانیم آنها را مورد عمل قرار دهیم.

مراحل بررسی حدیث

الف) استناد حدیث

نخستین مسئله‌ای که در برخورد با احادیث به ذهن خطور می‌کند استناد حدیث به گویندۀ آن است. در عرف نیز، چون خبر مهم و سرنوشت‌سازی از قول کسی نقل شود، در ابتدا به دنبال آنیم که‌ آیا این نقل واقعاً سخن گوينده است یا نه؟ برای فهم این مطلب چاره‌ای جز نگاه به حال واسطۀ خبر نداریم که آیا فردی راستگو و مورد اطمینان است و یا فردی دروغگو و نامعتمد. در مورد حدیث هم وضعیت به همین‌گونه است. طبق سفارشی که از امام اول شیعیان، حضرت علی (علیه السلام) به ما رسیده هرگاه خواستیم حدیثی را نقل کنیم باید آن را به گویندۀ آن استناد دهیم تا روشن شود حدیث از چه طریقی به نسلهای بعدی منتقل شده است و از این راه اطمینان حاصل کنیم که آیا این سخن بر لسان امام معصوم جاری گشته یا نه؟ چنان‌که انتساب حدیث به معصومین (علیهم السلام) اثبات شود، این حدیث صلاحیت آن را دارد که مورد عمل قرار گیرد. به این مسئله در اصطلاح محدثین حجیت حدیث گویند؛ بنابراین اگر انتساب حدیث به معصومین (علیهم السلام) اثبات نشود، این حدیث حجیت ندارد و نمی‌توان به آن عمل کرد، اما این مسئله به این معنی نیست که حدیث را باید دور انداخت؛ بلکه تا زمانی که به نتیجۀ قطعی در مورد آن نرسیده‌ایم به آن عمل نمی‌کنیم.

با توجه به مطالب فوق اولین برخوردی که با حدیث می‌شود احراز انتساب آن به معصوم (علیه السلام) است. برای دست‌یابی به این مهم مسئلۀ بررسی سند روایت مطرح می‌شود. سند روایت باید:

اولاً، متصل باشد؛ یعنی تمامی راویان موجود در زنجیر سند ذکر شده باشند و نام راوی یا راویانی از قلم نیفتاده باشد. ثانیاً، تمامی راویان موجود در سلسله سند راستگو و مورد اعتماد باشند.سندی که شرایط بالا را داشته باشد اطمینان نسبی ما را از جهت انتساب حدیث به معصوم (علیه السلام) جلب می‌کند.

ممکن است در برخی موارد این اطمینان برای ما حاصل نشود و سند حدیث به دلایلی مثل دروغگو بودن راویان سلسله سند، ضعیف باشد. در اینجا باید به قرائن و شواهد دیگر رجوع کنیم. چنانچه این شواهد اطمینان لازم را برای ما به ارمغان آورد، مرحلۀ اول را با آسودگی پشت سر می‌گذاریم وگرنه تا روشن شدن وضعیت حدیث از عمل به آن خودداری می‌کنیم. برخی از این شواهد و قرائن عبارت‌اند از:

والایی محتوا و مضمون حدیث، به گونه‌ای که این اطمینان برای ما حاصل شود که این سخن از غیر معصوم صادر نمی‌گردد؛ مثل دعای عرفه و دعای کمیل كه مضامين والایی دارند.
شهرت حدیث میان اصحاب ائمه (علیهم السلام) به طوری که در نوشته‌های افراد مختلف از اصحاب ائمه (علیهم السلام) وجود داشته باشد.
وجود حدیث در کتابی که به تأیید ائمه (علیهم السلام) رسیده است؛ مثل کتاب یونس بن عبدالرحمن که به تأیید امام عسکری (علیه السلام) رسید.

برای بررسی سند روایات باید به کتبی که به بررسی حال راویان حدیث پرداخته‌اند مراجعه کنیم. این کتب که موسوم به کتب رجال هستند، توسط افرادی خبره و کارشناس در همان قرون نخستین نگاشته شده‌اند.

ب) فهم حدیث

تا کنون بحث انتساب حدیث به معصوم (علیه السلام) مورد بررسی قرار گرفت، اما نکته‌ای که باید به آن اشاره کرد این است که علمای نخستینِ دانش حدیث به صرف صحت و ضعف سند به درستی حدیث حکم نمی‌کردند، بلکه مسئلۀ صحت و ضعف سندی تنها به عنوان یکی از قرائن اعتبار و عدم اعتبار حدیث محسوب می‌شده و بخش عمدۀ کار در برخورد با متن حدیث مطرح بوده است. شایسته است امروز هم با رجوع به متن احادیث به بررسی صحت و ضعف حدیث بپردازیم. یکی از مراحل برخورد با متن حدیث، فهم حدیث است که خود بر دو قسم است:

فهم متن حدیث که در آن به بررسی واژه‌ها و مفردات حدیث نظر می‌شود و هدف آن برداشت مفهوم ظاهری متن است.
فهم مقصود حدیث که از مفهوم ظاهری کلام پا را فراتر نهاده و مفهوم باطنی سخن را می‌کاود. طبیعتاً در بسیاری از جملات، مفهوم ظاهری با مقصود اصلی گوینده تفاوت دارد؛ مثلاً وقتی می‌گوییم: «فلانی مو را از ماست می‌کشد» مرادمان این نیست که او با مو و ماست سر و کار دارد، بلکه می‌خواهیم بگوییم او انسانی دقیق و باریک‌بین است.

برای فهم متن حدیث باید از تصحیفات و تحریفات احتمالی که ممکن است در الفاظ حدیث رخ داده باشد اطمینان حاصل کرد، آن‌گاه به بررسی لغات و ترکیباتی که در متن به کار رفته است پرداخته می‌شود. حال می‌توانیم با یک جمع‌بندی ساده به مفهوم ظاهری عبارت دست پیدا کنیم. اکنون سؤالی به ذهن خطور می‌کند و آن اینکه آیا مفهوم واقعی و مقصود اصلی کلام امام (علیه السلام) همین است که ما یافتیم؟

برای پاسخ به این سؤال باید به گردآوری قرائن و شواهد پیرامون متن اقدام کنیم. برخی از این قرائن عبارت‌اند